تبليغاتX
دلنوشته ها ی بی کسی من
دلنوشته ها ی بی کسی من

درد دل از چه گویم امانم را زمانه به یغما برده است ترس از آبرو است.....

چرا گلویت گرفته آسمانم٬گریه کن٬گریه زلال ترت میکند.این روزی نیست که می خواستم اما حتم دارم نخواستنش هم مصلحتی دارد.غبار دلم با اشکهایت پاک میشود پس ببار آسمانم.

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 18:59 توسط small*^* niiliiiiiii| |

 

Every night in my dreams. I see you. I feel you

That is how I know you go on

Far across the distance and spaces between us

You have come to show you go on

Near. Far. Wherever you are

I believe that the heart does go on

Once more. You open the door

And you re here in my heart

And my heart will go on and on
 
Love can touch us one time
 
And last for a lifetime
 
And never let go till we re gone
 
Love was when I loved you
 
One true time. I hold too
 
In my life we ll always go on
 
Near. Far. Wherever you are
 
I believe that the heart does go on

Once more. You open the door
 
And you re here in my heart
 
And my heart will go on and on
 
You re here. There s nothing I fear

And I know that my heart will go on
 
Well stay forever this way
 
You are safe in my heart
 
And my heart will go on
 
And on
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 14:37 توسط small*^* niiliiiiiii| |

when you break ones pround , when you destori ones which place , when you stifle one hope eadle , when you ignore somebody , when you even close your ears to not heorig the voice of proud that is breaking , when you see the God but do'nt see his slove . i wont tO know you voise your hand to whish sky to pray for your lucky....
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 14:35 توسط small*^* niiliiiiiii| |

when you break ones pround , when you destori ones which place , when you stifle one hope eadle , when you ignore somebody , when you even close your ears to not heorig the voice of proud that is breaking , when you see the God but do'nt see his slove . i wont tO know you voise your hand to whish sky to pray for your lucky....
نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 14:35 توسط small*^* niiliiiiiii| |

تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند
چشم ها را بستند ، و چه با دل کردند
وای سهراب کجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق کردند ، خون به چشمان شقایق کردند
......تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی،عشق را دار زدند ، همه جا سایه ی دیوار زدند
وای سهراب دلم را کشتند
 
نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 16:36 توسط small*^* niiliiiiiii| |

خيلي بي معرفتين كسي دلتنگم نشد؟؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 21:33 توسط small*^* niiliiiiiii| |

 

**افسانه**

گاه اشگ از چشم شاعر مي سترد، گاه نيز با شادماني شاعر شاد مي شود اما زماني نيز جلوه اي متضاد مي گيرد هيولايي مي شود سياه و مهيب و شرربار که شاعر از بيم او فرياد مي کشد،

 يا شيطاني است رانده ز هر جا ... پي افسانه هم جلوه هاي زيبايي زندگي است و هم جلوه هاي زشت آن : زندگي و مرگ....

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390ساعت 9:32 توسط small*^* niiliiiiiii| |

 

ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست،
اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست.
ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست،
آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست.
ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ،
غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 8:34 توسط small*^* niiliiiiiii| |

 

 

شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند
دعا کن برای آنان که نفرینت کردند
درخت باش بر غم تبر ها
بهار شو و لبخند بزن که خدا در آن بالا با ماست !

نوشته شده در چهارشنبه یکم تیر 1390ساعت 9:55 توسط small*^* niiliiiiiii| |

 

 

ديگر نمي گويم گشتم نبود نگرد نيست!

بگذار صاذقانه بگويم. گشتم اتفاقا بود فقط مال من نبود!

شما بگرديد لابد مال شماست

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 20:28 توسط small*^* niiliiiiiii| |

 قطاری که به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟

کیست که رنج و عشق را توامان بخواهد؟

کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است ، تنها برای گذشتن؟

قرنها گذشت، اما از بی شمار آدمیان، جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند، از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.

در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم میشد، قطار می گذشت و سبک می شد، زیرا سبکبالی قانون راه خداست.

سر انجام قطار به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخر نیست!

مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا می خواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری..."

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 11:42 توسط small*^* niiliiiiiii| |

 

ماهیها چقدر اشتباه میکنند

قلاب،

علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند؟

آزمون زندگی من پر از قلابهاییست که وقتی اسیر طعمه هایش میشوم

تازهخ می فهمم، ماهیها بی تقصیرند...

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 9:30 توسط small*^* niiliiiiiii| |

کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم

کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبود که امروز آرزوی یک لحظه از لبخندی عاشقانه ات را داشته باشم

کاش چشمانم به چشمانت خیره نمیشد

تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرد و اشک ریزد

کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم

تا امروز با خود بگویم آخه اون که میدونست چقدر دوسش دارم....

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 9:6 توسط small*^* niiliiiiiii| |

 یادسهراب بخیر،

آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت:

تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم آرزویم همه سرسبزی توست.

نوشته شده در دوشنبه هشتم فروردین 1390ساعت 14:13 توسط small*^* niiliiiiiii| |

شعر خنده دار چهارشنبه سوری jok20ی

رسیدی و پر از شادی و شوری                    آهای چارشنبه سوری!

شنیدم با جوانان جفت و جوری                    آهای چارشنبه سوری!

بساط «سرخی تــو، زردی من»                    سر هر کوی  وبرزن

تو هم چون مردمــان غرق سروری                آهای چارشنبه سوری

مش اصغر توی چادر دیدنی شد                    پی قاشق زنی شد

که باشد استتار اینجا ضروری!                       آهای چارشنبه سوری!

یکی از جیغ و داد  اهل کوچه                      کند  دندان قروچه

بگوید: داد از این حد بی شعوری!                  آهای چارشنبه سوری!

بر اعصــــــابش زند یکریز تقّه                       هیاهــــــــوی ترقّه

ندارد بیش از این تاب صبــوری                      آهای چارشنبه سوری!

مقصــر من نمی گویم تـو هستی                 ولی از  بمب دستی

چه چشمانی که شد محکوم کوری               آهای چارشنبه سوری!

امید است اینکه  با شادی معقول                 همه خوشحال و شنگول

کنیم از شیوه‌ی این  عده   دوری                    آهای چارشنبه سوری

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 18:32 توسط small*^* niiliiiiiii| |

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،


آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،


آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،


آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،


آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،


آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،


می خواهم بدانم


دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای


خوشبختی خودت دعا کنی؟

سهراب سپهری

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 0:23 توسط small*^* niiliiiiiii| |


  زن عشق ميکارد و کينه درو ميکند، او ميزايد و تو برايش نام انتخاب ميکني، او درد ميکشد و تو نگران از اينکه بچه دختر باشد، او بيخوابي ميکشد و تو خواب حوريان بهشتي ميبيني، او مادر ميشود و همه جا ميپرسند: نام پدر؟
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 19:50 توسط small*^* niiliiiiiii| |

 

آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی ..... صبور باش و مرا درک کن ...

اگر هنگام غذا خوردن لباس هایم را کثیف می کنم ... یا هنگامی نمی توانم لباس هایم را

 بپوشم .... صبور باش و زمانی را به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد دادم .

اگر زمانی که صحبت می کنم حرف هایم تکراری است و کلمات را چندین بار تکرار می

 کنم ....  صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرف هایم گوش فرا بده .

وقتی تو هنوز کوچک بودی گاه برای خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت

 بخوانم.

وقتی نمی خواهم حمام کنم ... نه مرا سرزنش کن و نه شرمنده.... زمانی را به یاد بیاور که تو

 را با هزار بهانه وادار می کردم که حمام کنی .

وقتی بی خبری ام را از پیشرفت ها و دنیای امروز می بینی ... با لبخند تمسخرآمیز به من

 ننگر ...

وقتی حافظه ام یاری نمی کند و کلمات را به خاطر نمی آورم ... به من فرصتی بده تا به یاد

 بیاورم ...

اگر نتوانستم عصبانی نشو ... برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن ، که تنها با تو بودن و تو

 را برای دیدن داشتن است .

وقتی نمی خواهم چیزی را بخورم  مرا وادار نکن ... من خوب می دانم که کی به غذا احتیاج

 دارم .

وقتی پاهای خسته ام ، اجازه راه رفتن به من نمی دهند ... دستهایت را به من بده .

همانگونه که من دستهایم را به تو دادم آن زمان که اولین قدمهایت را بر می داشتی .

و زمانی که به تو می گویم که دیگر نمی خواهم زنده بمانم ... و اینکه می خواهم بمیرم ...

 عصبانی نشو .... روزی خواهی فهمید .

زمانی متوجه می شوی که علیرغم همه اشتباهاتم ، همواره بهترین چیزها را برای تو خواسته ام

 و همواره سعی کرده ام که بهترین ها را برایت فراهم کنم .

از اینکه در کنارت هستم عصبانی و خسته و ناراحت نشو . تو باید در کنارم باشی و مرا درک

 کنی . مرا یاری کن همانگونه که من تو را یاری کردم ، آن زمان که زندگی را آغاز کردی .

 یاریم کن تا قدم بردارم ... به من کمک کن تا با نیروی عشق و شکیبایی تو ، این راه را به پایان

 برم . من با لبخند و با عشق بیکرانم جبران خواهم کرد همان عشقی که همواره به تو داشتم ....

 

                                                       فرزند عزیزم دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم بهمن 1389ساعت 0:53 توسط small*^* niiliiiiiii| |

گر فکر مي کني که رفتنت

.باعث شکستنم مي شود

اگر فکر مي کني که از پس رفتنت

  اشک مي ريزم

اگر فکر مي کني که با نبودنت

. لحظه هايم خالي مي شوند


اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم

 براي بوسه هايت تنگ مي شود


اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم.

بسيار درست فکر کرده اي.

خب تو که مي داني نبودنت

 را  تاب نمي آورم....

    پس بمان .......   

نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت 23:6 توسط small*^* niiliiiiiii| |

من اگر بنشینم تو اگر بنشینی      

                                     جه کسی برخیزد؟

من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمیخیزند

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم آذر 1389ساعت 16:17 توسط small*^* niiliiiiiii| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

چت روم