درد دل از چه گویم امانم را زمانه به یغما برده است ترس از آبرو است.....
چرا گلویت گرفته آسمانم٬گریه کن٬گریه زلال ترت میکند.این روزی نیست که می خواستم اما حتم دارم نخواستنش هم مصلحتی دارد.غبار دلم با اشکهایت پاک میشود پس ببار آسمانم. Every night in my dreams. I see you. I feel you That is how I know you go on Far across the distance and spaces between us You have come to show you go on Near. Far. Wherever you are I believe that the heart does go on Once more. You open the door And you re here in my heart **افسانه** گاه اشگ از چشم شاعر مي سترد، گاه نيز با شادماني شاعر شاد مي شود اما زماني نيز جلوه اي متضاد مي گيرد هيولايي مي شود سياه و مهيب و شرربار که شاعر از بيم او فرياد مي کشد، يا شيطاني است رانده ز هر جا ... پي افسانه هم جلوه هاي زيبايي زندگي است و هم جلوه هاي زشت آن : زندگي و مرگ.... ببار ای باران ، ببار که غم از دلم رفتنی نیست، شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند ديگر نمي گويم گشتم نبود نگرد نيست! بگذار صاذقانه بگويم. گشتم اتفاقا بود فقط مال من نبود! شما بگرديد لابد مال شماست قطاری که به مقصد خدا می رفت، لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست. کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق را توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است ، تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت، اما از بی شمار آدمیان، جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند، از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ، کسی کم میشد، قطار می گذشت و سبک می شد، زیرا سبکبالی قانون راه خداست. سر انجام قطار به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: اینجا بهشت است. مسافران بهشتی پیاده شوند، اما اینجا ایستگاه آخر نیست! مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند، قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت: درود بر شما، راز من همین بود. آن که مرا می خواهد ، در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید، دیگر نه قطاری بود و نه مسافری..."
ماهیها چقدر اشتباه میکنند قلاب، علامت کدامین سوال است که بدان پاسخ می دهند؟ آزمون زندگی من پر از قلابهاییست که وقتی اسیر طعمه هایش میشوم تازهخ می فهمم، ماهیها بی تقصیرند... کاش هرگز نمی دیدمت تا امروز غم ندیدنت را بخورم کاش لبخندهایت آنقدر زیبا نبود که امروز آرزوی یک لحظه از لبخندی عاشقانه ات را داشته باشم کاش چشمانم به چشمانت خیره نمیشد تا امروز چشمان من به یاد آن لحظه بهانه گیرد و اشک ریزد کاش حرف های دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود بگویم آخه اون که میدونست چقدر دوسش دارم.... آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم آرزویم همه سرسبزی توست. رسیدی و پر از شادی و شوری آهای چارشنبه سوری! شنیدم با جوانان جفت و جوری آهای چارشنبه سوری! بساط «سرخی تــو، زردی من» سر هر کوی وبرزن تو هم چون مردمــان غرق سروری آهای چارشنبه سوری مش اصغر توی چادر دیدنی شد پی قاشق زنی شد که باشد استتار اینجا ضروری! آهای چارشنبه سوری! یکی از جیغ و داد اهل کوچه کند دندان قروچه بگوید: داد از این حد بی شعوری! آهای چارشنبه سوری! بر اعصــــــابش زند یکریز تقّه هیاهــــــــوی ترقّه ندارد بیش از این تاب صبــوری آهای چارشنبه سوری! مقصــر من نمی گویم تـو هستی ولی از بمب دستی چه چشمانی که شد محکوم کوری آهای چارشنبه سوری! امید است اینکه با شادی معقول همه خوشحال و شنگول کنیم از شیوهی این عده دوری آهای چارشنبه سوری آنگاه که غرور کسی را له می کنی، سهراب سپهری آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی ..... صبور باش و مرا درک کن ... اگر هنگام غذا خوردن لباس هایم را کثیف می کنم ... یا هنگامی نمی توانم لباس هایم را بپوشم .... صبور باش و زمانی را به یاد بیاور که همین کارها را به تو یاد دادم . اگر زمانی که صحبت می کنم حرف هایم تکراری است و کلمات را چندین بار تکرار می کنم .... صبور باش و حرفهایم را قطع نکن و به حرف هایم گوش فرا بده . وقتی تو هنوز کوچک بودی گاه برای خواباندنت مجبور می شدم بارها و بارها داستانی را برایت بخوانم. وقتی نمی خواهم حمام کنم ... نه مرا سرزنش کن و نه شرمنده.... زمانی را به یاد بیاور که تو را با هزار بهانه وادار می کردم که حمام کنی . وقتی بی خبری ام را از پیشرفت ها و دنیای امروز می بینی ... با لبخند تمسخرآمیز به من ننگر ... وقتی حافظه ام یاری نمی کند و کلمات را به خاطر نمی آورم ... به من فرصتی بده تا به یاد بیاورم ... اگر نتوانستم عصبانی نشو ... برای من مهمترین چیز نه صحبت کردن ، که تنها با تو بودن و تو را برای دیدن داشتن است . وقتی نمی خواهم چیزی را بخورم مرا وادار نکن ... من خوب می دانم که کی به غذا احتیاج دارم . وقتی پاهای خسته ام ، اجازه راه رفتن به من نمی دهند ... دستهایت را به من بده . همانگونه که من دستهایم را به تو دادم آن زمان که اولین قدمهایت را بر می داشتی . و زمانی که به تو می گویم که دیگر نمی خواهم زنده بمانم ... و اینکه می خواهم بمیرم ... عصبانی نشو .... روزی خواهی فهمید . زمانی متوجه می شوی که علیرغم همه اشتباهاتم ، همواره بهترین چیزها را برای تو خواسته ام و همواره سعی کرده ام که بهترین ها را برایت فراهم کنم . از اینکه در کنارت هستم عصبانی و خسته و ناراحت نشو . تو باید در کنارم باشی و مرا درک کنی . مرا یاری کن همانگونه که من تو را یاری کردم ، آن زمان که زندگی را آغاز کردی . یاریم کن تا قدم بردارم ... به من کمک کن تا با نیروی عشق و شکیبایی تو ، این راه را به پایان برم . من با لبخند و با عشق بیکرانم جبران خواهم کرد همان عشقی که همواره به تو داشتم .... فرزند عزیزم دوستت دارم گر فکر مي کني که رفتنت .باعث شکستنم مي شود اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم اگر فکر مي کني که با نبودنت . لحظه هايم خالي مي شوند براي بوسه هايت تنگ مي شود بسيار درست فکر کرده اي. خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم.... پس بمان ....... جه کسی برخیزد؟ من اگر برخیزم تو اگر برخیزی همه برمیخیزند
Once more. You open the door
And I know that my heart will go on
اشکهای روی گونه ام دیدنی نیست.
ببار ای باران که این تنهایی تمام شدنی نیست،
آن لحظه های زیبا تکرار شدنی نیست.
ببار ای باران که شعر تلخ جدایی خواندنی نیست ،
غم تلخی که در سینه دارم فراموش شدنی نیست
عشق بورز به آنها که دلت را شکستند
دعا کن برای آنان که نفرینت کردند
درخت باش بر غم تبر ها
بهار شو و لبخند بزن که خدا در آن بالا با ماست !
ی
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟
اگر فکر مي کني که هر لحظه دلم
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم.
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |











